تبلیغات
زندگی من - پدر
خاطرات من
زندگی من
سه شنبه 31 فروردین 1395 :: نویسنده : زینب
یک داستان خوندم انقدر قشنگ بود دلم نیومد نزارم.

اونم حالا که نزدیک روز پدره.

حتما برین ادامه مطلب.

http://zibasaz.niniweblog.com/
پسری از پدرش خواست که اگر در دانشگاه قبول شد به او یک ماشین هدیه بدهد.

بعد از قبولیش در دانشگاه پسر توقع یک میشین را از پدر داشت اما دید که پدرش یک کتاب انجین(کتاب مقدس مسیحی)به او هدیه داده است!
پسر با عصبانیت کتاب را زمین زد و گفت:این به چه درد من میخورد.من به تو گفتم ماشین میخواهم.


بعد از گذشت چند سال از این ماجرا ها پسر ازدواج کرد و در جای دیگری زندگی کرد ولی هر وقت به آن کتاب نگاه میکرد عصبانی میشد.
روزی به پسر خبر دادند که پدرش از دنیا رفته است!
پسر ناراحت شد که قبل از مرگش به او سر نزده است.
بعد فهمیدن این موضوع پسر به سراغ کتاب رفت اما وقتی کتاب را باز کرد گریه اش گرفت.


(لای کتاب یک سویچ ماشین بود)

 
روز پدر




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


من

مدیر وبلاگ : زینب
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
/* Start http://www.cursors-4u.com */ body, a:hover {cursor: url(http://cur.cursors-4u.net/special/spe-3/spe302.ani), url(http://cur.cursors-4u.net/special/spe-3/spe302.png), progress !important;} /* End http://www.cursors-4u.com */

کدهای کودکانه و دخملونه

طراحی سایت

Hetalia: Axis Powers - Liechtenstein